|
|
|
|
|
سلام.خوبین؟چه خبر؟
میخواستم تو پست قبلی اینو بگم ولی الان میگم. کرگدن وآنشرلی پرسیده بودند <<شعرگونه>> که تایتل بلاگ هست چه ربطی به چیزایی که مینویسی داره؟ ج:خب من اون موقع خیلی از این کلمه خوشم اومده بود. به خاطر همین اسم این وبلاگ شد:شعر گونه. البته الان که فکرمیکنم می بینم که هیچ ربطی به مطالب نداره. خب دیگه چه میشه کرد...
قلم به دست میگیرم،حس ناب نوشتن باز در رگهایم جاری شده و بر سطح وجودم میلغزد. گویا راز ونیازی ست بین من و او،ذکری که همیشه میکوبمش وبرلبانم جاری ست حال به صورت واژه هایی ملغزند و به نقطه ها میرسند. حس ناب نوشتن و گفتن چون راز و نیازی مقدس بین خالق و مخلوق وبین عاشق و معشوق... واژ ها یک به یک می ایند و نقشی را میپذیرند و بازی می کنند انرا تا حک شود نامشان بر سینه کش سپیده زندگی... میگویم و می نویسم تا برسم به نقطه ای.نقطه ای و سپس نقطه سر خط...
توی مجله دوچرخه خوندم که: انسان در طول عمر (البته اگر 80 سال عمر کنیم) 7 یا8 سال غذا میخوره. حالا ما شنیده بودیم که آدم نصف عمرشو توی خواب سیر میکنه ولی این یکی... ولی در عوض این همه سال خوردن فقط 2 سال میخندیم... واقعا که باید به این نسل آفرین گفت.به جای اینکه سعی کنن بیشتر بخندن بیشتر میخوابن و غذا میخورن. حالا من خودم اینو تجربه کردم هر وقت ناراحتم میرم جلوی آینه و یه لبخند قشنگ نسار خودم میکنم.باور کنید بهترین روش برای خوشحال بودنه البته میدونم که دانشمندان خیلی وقت پیش این روش رو گفته بودن حالا از من هم بشنوید ضرر نمیکنید... راستی دیگه باید خوشحال باشیم چون مدرسه تا کمتر 20 روز دیگه باز میشه (الان خوشحالیم و اواسط ماه های تحصیلی دوباره از همه چیز زده میشیم.)حالا این داستان کوتاه و بخونید:
بچه: ) تازه میره کلاس اول دبستان)مامان من کیف میخوام. مامان:باشه عزیزم. بچه: مامان من مداد و پاک کن و تراش و جامدادی و ..... میخوام. مامان: باشه عزیزم. بچه که حالا بزرگ شده و رسیده به اول راهنمایی:مامان همه ی اون چیزایی زو که از قبل داشتم بریز دور که هیچ کدوم به دردم نمیخوره.باید همه رو طبق مد و روز بخرم. مامان:حالا همه رو که نمیریزم دور و لازم نکرده همه ی اینا رو دوباره بخری. بچه که بزرگتر شده و رسیده به اول دبیرستان:مامان گفته باشم بنده دیگه اون بچه ی کلاس اولی نیستم باید همه... مامان:به همین خیال باش. اون بچه که به دانشگاه میرسه دیگه حاضر نیست غرور خودشو زیر پاهای مبارکش له کنه پس همون طور که نوک دماغشو گرفته بالا از کنار مامانش رد میشه...
فعلا قربون همهگی تا بعد:بای |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور1384ساعت 16:43 توسط سیما
|
|
||