|
|
|
|
|
دلت پر است ؟ دلت به سنگينی ابرهايی است که بالای سرت زار ميزنند... هيچ نمی بينی و نمی شنوی ، تنت را بر ميداری و زير باران می روی ؛ دستانت که رو به آسمان فرا ميروند بی آنکه بخواهی سرت پايين می افتد ... شايد از سنگينی چشمهايت.....دعا ميکنی ... دعا دعا دعا... پر ميکند؛ بوی خدا .... کاش می دانستی و يقين داشتی خداوند تو را هم خواهد بوسيد و هديه ات خواهد داد .... تا باران بعدی چقدر فاصله است ؟؟؟ --------------------------------------------------- اگر چشمات پرسید بگو ندیدمش... اگر گوشهات پرسید بگو نشنیدمش... اگر دستات لرزید بگو از سرما بود... اگر پاهات سست شد بگو از ضعف بود... ولی اگر دلت ریخت به خودت دیگه دروغ نگو..... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 12 تیر1384ساعت 13:54 توسط سیما
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه. حال همگی خوبه؟ چه خبرا؟
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشتهو انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ... خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به كارش نميآيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش ميدرخشيد. اما ميترسيد حركت كند. ميترسيد راه برود. ميترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايدهاي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند .... او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما .... اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نميشناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 12 تیر1384ساعت 13:18 توسط سیما
|
|
||